یکی از خارقالعادهترین و با این حال معمولیترین مشخصههای زندگی در عصر ما، این فرض است که باید بتوانیم شغلی بیابیم که نه تنها به خاطر پول تحملش میکنیم، بلکه آن را به واسطۀ درجۀ بالای هدفمداری، همراهی و خلاقیت کاملاً میستاییم. ما در این مفهوم قابل توجه که باید در یافتن کاری که به آن عشق میورزیم تلاش کنیم، هیچ چیز عجیبی نمییابیم. این امکان وجود دارد که کاملاً در راستای این آرزو مصمّم باشیم و با این حال نتوانیم امکان تحقق آن را بپذیریم و اصرار داشته باشیم که باید تخیل، زمان و قدرت متمرکز مغزمان را روی پیچیدگیهای زیربناییاش افراطکارانه به کار بگیریم. در بیشتر تاریخ بشریت، همواره پرسش مبنی بر اینکه ما کارمان را دوست داریم یا نه، خندهدار و عجیب مینموده است. ما زمینها کشت کرده و حیوانات پروردهایم، در معادن کار کرده و لگنها خالی کردهایم. ما رنجها کشیدهایم. زارعان و خردهمالکان میتوانستهاند در تمنای تنها یک لحظه دلخوشی بوده باشند، و البته این لحظات در خارج از اوقات کار محقق میشد: جشن برداشت محصول در سال آینده یا روز عروسی فرزند ارشدشان که اکنون شش سال داشت.